أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

390

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

بدرگاه من بنالد ، كى من آن نالهء او « 1 » دوست مىدارم . « 2 » و آورده‌اند « 3 » چون يوسف را غلّ بر گردن نهادند و بند بر پاى نهادند « 4 » ، يوسف در خود نگرست . از آن اهوال زندان و عقوبت مجرمان بگريست . زليخا را خبر شد . در ساعت « 5 » به دو كس فرستاد گفت « 6 » : يا يوسف هر چند كى در زندانى و با غلّ « 7 » و بند گرانى و در ميان مجرمانى ، نگر « 8 » نپندارى كى از دايرهء مهر ما بر كرانى ، بلك همچنان « 9 » در ميان دل و جانى . اگر در نظر خلق مهجورى ، در نظر من همچنان معشوقى « 10 » . همچنان « 11 » فردا كى ملك تعالى عاصيان « 12 » را بدان زندان بلا فرستد ، آن آتش سوزان « 13 » و آن ماران و كژدمان بينند و آن لباس قطران بينند ، و آن شماتت بيگانگان « 14 » ، از جوامع اين بلا بخروشند . از حضرت به سرّش خطاب آيد : بندهء بيچاره هر چند كى در زندانى ، و در بلاى آتش و نيرانى و با شماتت بيگانگانى « 15 » ، نگر تا نپندارى كى از زمرهء دشمنانى ، بلك از جملهء دوستانى « 16 » . اگر در نظر خلق محجوبى ، در نظر ما محبوبى . بيت معشوقه بدل به من « 17 » چنان برد گمان * كان تير وفاى او مگر گشت كمان گفتم كى مبر بتا به من « 18 » تهمت بد « 19 » * عشق تو همانست و جمال تو همان پس « 20 » يوسف تن در منجنيق تسليم نهاد و به قضا رضا داد . و هرگاه كش پدر ياد آمدى ، زار « 21 » زار بناليدى . و اهل زندان در مساعدت او زار بناليدندى . بودى كى از خوشى آواز او بىهوش شدندى ، و يوسف نيز از فراق پدر بىهوش شدى .

--> ( 1 ) - + را ( 2 ) - + ان اللّه يحب الملحين فى الدعاء انين المذنبين احب . لطيفه ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - + به زندان بردند ( 5 ) - « در ساعت » ندارد ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - + تا ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - منظورى ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - عاصى ( 13 ) - + بيند ( 14 ) - + بيند ( 15 ) - دشمنانى اما از جملهء دوستانى ( 16 ) - از « نگر تا نپندارى . . » ندارد ( 17 ) - به من بدل ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - + به من ( 20 ) - ندارد ( 21 ) - ندارد